داستان کوتاه : باغی که عاشق بود

OIG2 copy

یک باغ سیب به نام سیبین در دل دشتی سبز واقع شده بود. سیبین، با شاخه‌های پر از میوه‌های قرمز و گل‌های سفید، همیشه به آرامی به آفتاب خیره می‌شد. او از زمین خود مراقبت می‌کرد و هر روز با آب و هوای مختلف دوست می‌شد.

باغدار، آقای ساداتی، یک مرد مهربان و دلسوز بود. او به سیبین اهمیت می‌داد و همیشه به زمینش سر می‌زد تا از رشد سیبین اطلاع داشته باشد. او از تکنولوژی‌های هوشمند استفاده می‌کرد تا زمین را بهینه‌تر مدیریت کند.

یک روز، سیبین به آقای ساداتی نگاه کرد و دلش برای او تپید. “آقای ساداتی،” گفت، “من به شما علاقه‌مندم. شما همیشه به من می‌آیید و من را دیده می‌کنید. آیا ممکن است که ما دو عاشق شویم؟”

آقای ساداتی خندید. “سیبین، من یک باغدار هوشمند هستم. من با تکنولوژی‌های جدید کار می‌کنم تا زمینم را بهتر مدیریت کنم. اما عشق، آن چیزی است که هیچ تکنولوژی نمی‌تواند جایگزین کند.”

سیبین سرش را به آقای ساداتی فشرد. “آیا می‌توانیم عشق را با تکنولوژی‌ها اندازه‌گیری کنیم؟” پرسید.

آقای ساداتی به سیبین نزدیک شد. “نه، سیبین. عشق یک حس است که در دل ما زنده می‌شود. من از تکنولوژی‌ها استفاده می‌کنم تا زمینم را بهتر کشت کنم، اما عشق را به دست نمی‌آورم. اگر تو هم دلت برای من تپیده، ما می‌توانیم با هم عاشق شویم.”

سیبین و آقای ساداتی دست به دست هم دادند و در زیر آفتاب، عشقشان رشد کرد. سیبین میوه‌های قرمزش را با افتخار به آقای ساداتی تقدیم می‌کرد و آقای ساداتی با تکنولوژی‌های هوشمندش، زمین را به بهترین شکل مدیریت می‌کرد.

این داستان نشان می‌دهد که عشق، حتی در دنیای هوشمند، همچنان ارزشمند است و تکنولوژی نمی‌تواند جایگزین آن شود.

 

How useful was this post?

Click on a star to rate it!

Average rating 0 / 5. Vote count: 0

No votes so far! Be the first to rate this post.